تبليغاتX
آی سودا

یکشنبه 1388/08/17

ایران در صدر کشورهای نخبه فرست دنیا ؛ زیان 50 میلیارد دلاری ایران در هر سال

در میان برخی نوشته های سایت های دولتی و احزاب این وری هم میتوان گاه مطالب جالب و تکان دهنده ای دید ،که شاید هم از دستشان در میرود و شاید هم فرار رو به جلو میکنند تا خود را از کناه بری بدانند  همین چند روز پیش هم بود که سایت   عصر ایران   این خبر را در صدر اخبار خود گذاشت و امروز نیز خبری در این راستا .

نوجوان که بودم همیشه قصه ایی را یکی از اقوام تعریف میکرد که فقط نچ نچ بعضی ها را گاه و بیگاه میشد آخرش شنید . داستان از این قرار بود که وقتی انقلاب شد و فوج فوج اندیشمندان ، متفکرین و نخبگاه این مملکت از ایران خارج میشدند ،  گویا یکی از این انقلابیون جوان مانع از خروج یکی از خانوم هایی میشود که زیورآلات  و سکه های شاهی فراوانی همراهش بوده و این مامور ، مجبور میکند تا بنده خدا تمام طلا ها را تحویل صندوق دهد تا بتواند خارج شود . خانم با اکراه آنچه را داشته تحویل میدهد و بر میگردد به مامور جوان میگوید تو طلا ی نابی را که من میبرم نمی بینی و اون  فکر ( مغز )  همسرم است  . این جا بود که نچ نچ خیلی ها بلند میشد . اما دیگر کار از نچ نچ گفتن گذشته چرا که با شنیدن این خبر باید تمام عمر تو سر ح .....  بزنیم .

زیان 50 میلیارد دلاری ایران در هر سال  ؛ ایران در صدر کشورهای دنیاست است که  نخبه صادر میکند .

 

بر اساس گزارش جدید صندوق بین المللی پول ، ایران رتبه اول را در آمار مهاجرت نخبگان از میان 91 کشور در حال توسعه یا توسعه نیافته دنیا کسب کرده است .

صندوق بین‌المللی پول در این مورد گزارش داده است که سالانه حدود 180 هزار ایرانی تحصیلکرده به امید زندگی و یافتن موقعیت های شغلی بهتر از کشور خارج می‌شوند . این صندوق بین المللی در گزارش خود می افزاید که رقم خروج حدود 180 هزار نخبه تحصیلکرده از ایران ، به معنی خروج سالانه 50 میلیارد دلار ارز از کشور است .

طبق این آمار هم‌اکنون بیش از 250 هزار مهندس و پزشک ایرانی و بیش از 170 هزار ایرانی با تحصیلات عالیه در آمریکا زندگی می‌کنند و طبق آمار رسمی اداره گذرنامه، در سال 87 روزانه 3/2 نفر با مدرک دکترا، 15 نفر با مدرک کارشناسی ارشد، و صدها نفر با مدرک کارشناسی از کشور مهاجرت کرده اند .

این آمارها ی تکان دهنده - که واقعا فاجعه آمیز است - باید خواب را از چشم مدیران دولتی و مسئولان عالی رتبه کشور برباید و " هم وغم " آنها این باشد که با برنامه ریزی اصولی و ایجاد فضایی مناسب زندگی در کشور جلوی این روند بنیان بر افکن مهاجرت نخبگان را بگیرند و یا لااقل شیب صعودی مهاجرت نخبگان و تحصیلکردگان را کند کنند .

باید توجه داشت که مهاجرت هر نخبه تحصیلکرده از کشور به معنای بر باد دادن فرصت های توسعه ملی است و کشور را تبدیل به کارگاه مجانی تربیت نیروی انسانی متخصص برای کشورهای توسعه یافته دنیا می کند .

اگر آمار صندوق بین المللی پول درباره زیان 50 میلیارد دلاری فرار نخبگان از کشور درست باشد باید گفت که سالانه از روند مهاجرت نخبگان از کشور تقریباً معادل درآمد فروش نفت ، زیان مالی و اقتصادی متحمل می شویم .

این آمار تکان دهنده ضرورت توجه ویژه مسئولان را به موضوع را می طلبد و به نظر می رسد برای جلوگیری از زیان های مترتب بر پدیده فرار مغزها باید کمیته ویژه یا ستاد بحرانی با حضور مسئولان عالی رتبه دولتی و کارشناسان خبره تشکیل شود .

کامنت های این نوشته را در خود  سایت  بخوانید .

فرار نخبه ها


 

نوشته شده توسط عادل اسماعيل پور در 18:27 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1388/08/01

پیش‌بینی ازدواج انسان و روبات ؛عروس رفته‌ هاردشو فرمت كنه

نمی دانم خبر خوبی است یا خبر بد برای  وبلاگ نویس خوش متن شهر مان  ُ یاد داشت های یک دختر ترشیده   .

 بخوانید و بدانید . و وقت کردید کمی فکر کنید ؟

 " محققان هوش مصنوعی پیش‌بینی می‌كنند كه به زودی انسان‌ها می‌توانند با روبات‌ها ازدواج كنند.
دیویدلوی
(David Levy)، محقق هوش مصنوعی دانشگاه ماستریخت هلند می‌گوید: پیش‌بینی می‌كنم تا سال 2050، ایالت ماساچوست اولین ایالتی خواهد بود كه قانون مشروعیت ازدواج انسان با روبات را تصویب می‌كند. لوی اخیرا تز دكترای خود درباره روابط بین انسان و روبات را تكمیل كرده كه در آن، به مزایا و امتیازات ازدواج با روبات‌ها پرداخته است.
از گالاتی تا الیزا

ایده روابط عاشقانه میان انسان و ساخته‌های مكانیكی‌اش به گذشته‌های دور بر می‌گردد. براساس یكی از افسانه‌های یونان باستان، پیگمالیون
(Pygmalion) یك پیكرتراش است كه عاشق یكی از مجسمه‌های خود می‌شود و نام آن را گالاتی (Galatea) می‌گذارد. در نهایت ونوس به گالاتی روح انسانی هدیه می‌كند و گالاتی نیز به یك انسان مبدل می‌شود.
این ایده حتی در دنیای مدرن امروزی وجود دارد. نه تنها اندیشه‌های تخیلی این ایده را در ذهن پرورانده‌اند؛ بلكه 40 سال پیش دانشمندان با مشاهده آثار عینی به این نكته جلب شده‌اند؛ وقتی متوجه شدند كه دانش‌آموزان به الیزا
(ELIZA)، یك روبات هوشمند، دل باخته‌اند این روبات از آنها درس می‌پرسیده و نقش یك روان درمانگر را در مدرسه ایفا می‌كرده است.
لوی می‌گوید: این تمایل در انسان‌هاست كه باعث می‌شود روبات‌ها بیش از پیش به ظواهر انسان‌ها نزدیك‌تر شده و بیش‌تر با انسان تعامل برقرار كنند. وی می‌افزاید: در اوایل پیدایش روبات‌ها كه فقط در امر ساختن اتومبیل به انسان‌ها كمك می‌كردند، چنین تمایلی وجود نداشت
.
بعد از آن روبات‌ها وارد ادارات شدند، به این بهانه كه نامه ارسال كنند یا به تماشاگران، نقاط مختلف موزه را نشان دهند یا در خانه‌ها به تمیزكردن و رفت و روب بپردازند. هم‌اكنون نیز روبات‌هایی ساخته‌ شده‌اند كه شبیه حیوانات اهلی و خانگی هستند و از این نوع می‌توان به روبات سگ
Aibo محصول سونی، Tickle Me Elmos و تاماگوچی اشاره كرد.
لوی در تز خود تحت عنوان "روابط عمومی با شریكان هوشمند
" می‌گوید: روبات‌ها در آینده از نظر ظواهر بسیار شبیه انسان خواهند شد، ضمن اینكه نوع عملكرد و شخصیت‌شان نیز به قدری به انسان‌ها نزدیك می‌شود كه بسیاری از انسان‌ها شیفته آنان می‌شوند و حتی با آنها ازدواج می‌كنند.
وی معتقد است كه این نظریه كمی غیرمعمول به نظر می‌رسد ولی عاشق‌شدن و ازدواج كردن با روبات‌ها در آینده یك امر اجتناب‌ناپذیر خواهد بود. لوی استدلال می‌كند كه روانشناسان می‌توانند عوامل و دلایل اساسی كه چگونه انسان‌ها عاشق می‌شوند را بیابند و تقریبا همه این عوامل می‌توانند باعث ایجاد یك رابطه عاشقانه میان انسان و روبات شوند. یكی از دلایلی كه باعث می‌شود انسان‌ها به یكدیگر دل ببندند، شباهت‌های شخصیتی و دانش آنهاست كه به عقیده دانشمندان تمامی اینها قابل برنامه‌ریزی است. دلیل دیگر این است كه انسان‌ها فكر می‌كنند طرف مقابل دوستشان دارد و این نیز قابل برنامه‌ریزی برای روبات‌ها هست
.
در واقع با طراحی نرم‌افزارهای پیشرفته‌تر و نزدیك‌شدن روابط میان انسان و روبات زمینه برای ازدواج این دو فراهم می‌آید
.
لوی می‌گوید: زمانی كه دو طرف تمایل به ازدواج داشته باشند، این امر مشروعیت پیدا خواهد كرد
.
لوی می‌افزاید:‌اینكه چه زمانی این اتفاق رخ بدهد، مشخص نیست اما بالاخره این اتفاق خواهد افتاد
.
ماساچوست، میعادگاه اول

لوی پیش‌بینی می‌كند كه ماساچوست اولین جایی خواهد بود كه به ازدواج انسان و روبات مشروعیت خواهید بخشید، زیرا مقامات این ایالت لیبرال‌تر از سایر ایالت‌های آمریكا و یا دولت‌های دیگر هست و تحقیقات بسیار زیادی در زمینه فناوری‌های پیشرفته نظیر
MIT در این ایالت انجام می‌گیرد.لوی خاطرنشان می‌كند: اگرچه رونالد آركین یكی از طراحان روبات از موسسه فناوری جورجیا در آتلانتا معتقد است تا سال 2050، ازدواج انسان با روبات به صورت قانونی در نخواهد آمد، اما باید بگویم هرچیزی امكان‌پذیر است و حتی اگر غیرقانونی هم باشد به این معنا نیست كه انسان آن را امتحان نكند.
آركین می‌گوید: انسان‌ها موجوداتی غیرقابل پیش‌بینی هستند و اگر از من بپرسید كه آیا امكان دارد یك انسان خواستار ازدواج با یك روبات باشد، جواب من این است كه هر چیزی امكان‌پذیر است
.
لوی بر این باور است كه ازدواج انسان و روبات یك مزیت مهم دارد؛ اینكه بسیاری از افراد كه به دلیلی قادر به ازدواج با همنوع خود نیستند مثلا افرادی كه به سختی ارتباط برقرار می‌كنند، بسیار خجالتی هستند، مشكلات روانی خاصی دارند، ظاهری بسیار زشت و یا شخصیت غیرقابل تحملی دارند می‌توانند این روش را امتحان كنند
.
مسایل اخلاقی

آركین خاطرنشان می‌كند: اگر ما انسان‌ها به روبات‌ها اجازه دهیم كه به قسمتی از زندگی روزمره‌مان وارد شوند و با ما پیوند بخورند آن‌وقت چه بر سر ساختار زندگی اجتماعی‌مان می‌آید؟ روبات‌ها چگونه انسانیت و تمدن را متحول خواهند كرد؟ من پاسخی برای این سوالات ندارم و فقط فكر می‌كنم اینها موضوعاتی است كه باید بیش‌تر در موردشان تحقیق و تفحص كنیم. برای پیوند انسان با روبات، چه از نظر حسی و چه از نظر روانشناسی، سوالات بسیاری وجود دارد
.
اما آمیزش انسان و روبات در عین حال كه باوركردنی نیست، سوالات اخلاقی زیادی هم ایجاد می‌كند.مشروعیت بخشیدن به آمیزش انسان و روبات، نظام اخلاقی جوامع را از این كه هست، سست‌تر نخواهد كرد؟آركین می‌پرسد: آیا صحیح است كه یك روبات با شكل و شمایل كودك را در اختیار یك كودك‌آزار قرار دهیم؟

آیا این عمل قبح كودك‌آزاری را از بین نخواهد برد؟ "


نوشته شده توسط عادل اسماعيل پور در 20:54 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1388/07/28

زنگ خطر برای آینده ایران: تهی شدن ذخیره ژنتیکی کشور از ضریب هوشی بالا

چند روز پیش سایت عصر ایران مطلبی به قلم آقای جعفر محمدی  در صدر اخبار گذاشته بود که هشدار و اعلام خطر بزرگی برای همه ما ایران و حاکمان بی خیال ماست .بی کم کاست همراه با لینک تو وبلاگ میگذارم امیدوارم درس بگیریم

زنگ خطر برای آینده ایران: تهی شدن ذخیره ژنتیکی کشور از ضریب هوشی بالا

روند خروج نخبگان از کشور را چه "فرار مغزها" بنامیم ، چه "مهاجرت" و چه "رهایی" آنان از برخی ناهنجاری های جهان سومی و ... تفاوتی در اصل ماجرا نمی کند و آن چه مهم است این که این  پدیده نه تنها واقعیت دارد ، بلکه در سال های اخیر تشدید نیز شده است به گونه ای که برخی دانشگاه های معتبر آمریکایی ، کانادایی و اروپایی با مسرت اعلام کرده اند که میزان پذیرش دانشجویان ممتاز ایرانی آنها در مقاطع ارشد و دکتری ، به طور ملموسی افزایش یافته و البته تجربه نیز ثابت کرده است که اکثریت قریب به اتفاق آنان هرگز به ایران برنمی گردند و ثمره علم آنها عاید ملت هایی می شود که بیشتر قدردان شان هستند  و این ، یک امر طبیعی است.

البته باید گفت که خروج نخبگان از کشور فقط به دانشگاهیان منحصر نمی شود بلکه نخبگان مالی نیز راه خروج از کشور را در پیش گرفته اند ، مخصوصاً با برنامه های متنوعی که در برخی کشورها برای جذب سرمایه ها و سرمایه داران در حال اجراست که طی آن کسانی که مبالغی از چند ده میلیون تومان تا چند صد میلیون تومان را با خود به آن کشورها می برند و سرمایه گذاری می کنند ، اجازه اقامت و حتی شهروندی می گیرند.

در این باب ، البته بسیار گفته اند و نوشته اند و طبیعی است که تا شرایط داخل کشور مهیای میزبانی مناسب مغزها و سرمایه ها نباشد این روند همچنان بی هیچ تعارفی ادامه خواهد داشت و گنجینه کشور از اندیشه ها و سرمایه ها تهی خواهد شد.

اما در کنار آسیب های وضعیت موجود ، که بدان بسیار پرداخته شده است ، یک مصیبت( و نه صرفاً آسیب) نیز وجود دارد که بدان کمتر توجه شده است.

می دانیم که بسیاری از ویژگی های فردی از رنگ مو گرفته تا ویژگی های رفتاری به صورت ژنتیکی از والدین و اجداد به فرزندان به ارث می رسد.
در این میان ، خصایص هوشی نیز از جمله مهم ترین محموله های ژنتیکی هستند که از نسل های قبلی به ارث می رسد به طوری که فرزندان و نوادگان انسان های باهوش ، عمدتاً (و نه الزاماً) از ضریب هوشی بالاتری برخوردارند.

بدیهی است که بار توسعه و پیشرفت جوامع نیز بر دوش هوشمندان و نخبگان هر جامعه ای است. حال وقتی در یک جامعه شرایط به گونه ای باشد که نخبگان در گذر زمان آن را ترک می کنند ، نه تنها خروج آنها ، مستقیماً جامعه را متاثر می کند ، بلکه در دراز مدت ، ذخیره ژنتیکی کشور را نیز فقیر تر می کند و در نسل های آتی ، روند انتقال ضرائب بالای هوشی به "ایرانیان آینده" با اختلال مواجه می شود.

در واقع خروج نخبگان از کشور، ماندگاری در خارج و ازدواج و زاد و ولدشان باعث انتقال این ویژگی های ژنتیکی در نسل هایی در خارج کشور می شود. نتیجه طبیعی و علمی این پروسه نیز این می شود که در دراز مدت ، متوسط ضریب هوشی ایرانیان کاهش می یابد به گونه ای که در رسانه های دهه ها و سده ها بعد ، این تیتر تکرار نخواهد شد که ضریب هوشی ایرانیان از متوسط جهانی بالاتر است!


در واقع ، یک نخبه علمی یا اقتصادی که از کشور خارج می شود ، تنها دانش و استعداد فردی یا مقداری ثروت مادی از کشور خارج نمی کند بلکه ژن های نخبگی و کارآمدی را نیز را خود می برد تا نسل های بعدی او در خارج از ایران از آن بهره مند شوند و جوامع میزبان شان را از آن بهره مند سازند.

نتیجه کلام آن که وضعیت کنونی پیامدهای راهبردی بزرگی دارد و تاریخ آینده ایران را به طور جدی تحت تاثیر قرار خواهد داد. بی گمان مسببان خروج مستمر نخبگان  از کشور ، نه تنها به ایران امروز ، که به آینده این سرزمین نیز ستمی بسیار بزرگ و غیر قابل اندازه گیری روا می دارند.

خطر ژنتیکی






نوشته شده توسط عادل اسماعيل پور در 7:26 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/07/22

نگران نباش / مهسا محب علی

 

«نگران نباش» ،  نامی است برای کتاب نویسنده ایی که من تا چند روز پیش کتابی از او نخوانده  بودم . نام  مهسا محب علی  را  توی سایت ها و وبلاگ های ادبی دیده بودم  اما از ایشان کتابی نخوانده بودم . امروز کتاب «نگران نباش» ایشان را خواندم و حقیقتاً نگران شدم .

«چرا؟»

چون راوی سرنوشت و مصیبت های نسل های امروز و فردای ماست _ اعتیاد به مواد از نوع امروزی  - ،  نمایشگر زندگی بخش هایی از جامعه مرفه شمال شهری است . گویای خانواده های از هم پاشیده  جوامع ماست . چقدر پیچیده و تاریک و مبهم است آینده فرزندان ما !

 نسلی که عاشق شدن هایشان نیز فاجعه است .

« نمی دانی ؟ وقتی می نشینی روی این تشکچه و برای سیامک ِ عزیزِ دلت می گیری چه فرقی می کند زمین بندری برقصد یا نرقصد ؟ همین که شلنگ میان لب های سیامک باشد و با چشم های شهلایش دل تو را ببرد دیگر چه فرقی می کند جای زمین با آسمان عوض بشود یا نشود ؟ » ص 97

« تو چرا عاشق نمی شی ؟»

« سعی کردم ولی نشد. »

اخم می کند

« چه جوری سعی کردی ؟»

 « تو یه روز بیست و دوتا اس ام اس ِ لاو برا همه ی پسرایی که می شناختم فرستادم . »

«خب؟»

«خب!»

«نتیجه ؟»

« دو تا بیلاخ . سه تا بی خیال شو . سه تا بدون جواب . سه تا هم شماره دکتر ِ روان پزشک . » ص101

نسلی که قوانین نیوتون را هم عوض میکنند .

قانون ِ چندم نیوتن بود که می گفت هیچ وقت بیشتر از سی سانت با سیگار و فندکت فاصله نداشته باش ؟  ص 105

کتابی از این دست تا امروز نخوانده بودم . سوژه ایی امروزی و بسیار ناب دارد  و خانم     محب علی چنان تاثیر مواد مخدر را از نوک انگشتان تا مغز سر چنان توصیف میکند که انگار خود ده بار این تاثیر را چشیده و تجربه کرده است ( البته به قیافه اش نمی خوره )

« چشم هایم رامی بندم و ته مانده ی تلخی زیر زبانم را قورت می دهم . تلخی پایین می رود ، جانور کوچک از پاهایم بالا می آید و خودش را توی شکمم می اندازد . حالا انگار جانور کوچک هزار تکه می شود ؛ تکه های توی شکمم وول می خورند و شره می کنند توی پاهایم ؛ مثل بچه ی قورباغه توی رگ هایم شنا می کنند ؛ پایین می روند و باز خودشان را بالا می کشند و توی لگنم رها می کنند ؛ انگار هزار تای شان از توی راه آب بریزند توی یک مرداب . حالا دارند توی شکمم شنا می کنند . » ص15

ادبیات بکاررفته در این کتاب بشدت امروزی و محاوره ایو همچنین جسورانه است . کلماتی که هر کدام از ما در قدم زدن هایمان در پارک ها و خیابانها از جوانان می شنویم اما کمتر در متون کتاب ها می بینیم . کلماتی که بسیار بی نزاکت و بی ادبانه ورد زبان جوانان ما شده است کلماتی از این دست  .

« مثل من بعداً بشاشی به همه چیز » ص 21

« چرا چس دود می کنی » ص 22

« نمودی ما رو به ولله » ص 24

« خفه گشاد » ص 105

« من توی دانشگاه گوز هم یاد نگرفتم » ص 107

« تر زدم » ، « شاسکول » و جملاتی از این دست در جای جای کتاب دیده می شود که زبان گفتار واقعی جوانان امروز ماست ،  جوانانی که حتی برای ابراز محبت شان بجای عزیزم میگن " گثافت " ، " آشغال من "  . ص 110 ؛ ص 94 ؛ ص 99 و ص 99

نسلی از جوانان که  موسیقی  مخصوص به خودشان را دارند .

داستان از زبان شادی دختر یک خانواده مرفه شمال شهر تهران روایت می شود با برادری معتادی چون خودش که بزورتفنگ پدر بزرگش از مادرش مایه می خواهد و برادری که سعی در سرو سامان دادن به خانواده برای گریختن از زلزله هستند و شخصیت های جانبی چون مامان ملوک و گلین خانم و پدر استاد دانشگاهش . شادی که برای تهیه مواد مثل برق از جلوی چشمای برادرش بابک جیم می شود وبرای نجات اشکان به آپارتمانش سر می زند و بخاطر تهیه مواد به خانه تیمی سارا می رود تا ساقی خود را بیابد و ...

 

اما من مانده ام آیا در شهر شورش شده یا زلزله ؟ و یا زلزله استعاره ایی است از شورش و قیام در شهر ، شهر دست چه کسانی افتاده ؟  نارمک را کیا تسخیر کردن ؟

« بچه ها میدون نارمک هم سقوط کرد ... شهر تو دست ماست ...»

فریاد می کشند ، بالا و پایین می پرند ، سوت بلبلی می زنند و از تهِ تهِ روده های شان جیغ می زنند . پسر ها فنچ ها را قلم دوش می کنند . فنچ ها دست ها را بالا ی سر می برند و دم می گیرند ؛ " شهر شهر ماست یار گله داره ... سیاهی حق ماست یار گله داره . » ص 73

 

همیشه سعی میکنم قبل از اتمام کتاب سراغی از سایت ها و وبلاگ ها نگیرم اما بلافاصله بعد از اتمام داستان و برداشت خودم نوشته ها و  نقد های  دیگران را در مورد  کتاب  و نویسنده  آن دنبال میکنم . داستان روان وپر کشش است . امید وارم در آثار بعدیشان موفق تر باشند .

 

                                    محب علی

« قسمت هایی از کتاب »  

تِق ... تق ... تّقه ها که به هزار برسد ، یا شاید به دو هزار ، آن وقت تسبیح دیجیتالی بوق می زند . تایمر اعلام می کند که به اندازه ی بخشش گناهان همه ی ما دعا کرده یا نه .  ص 7

« تهرون داره بندری می زنه تا هر چی نامرد و آشغال و عوضیه از شهر بزنه بیرون » ص 23

« تو نمی فهمی ! خماری رفاقت بردار نیست .» ص 127

 

 

                                      

                             نگران نباش

ترجمه شده بوسیله مترجم گوگل

Text Translation with Google Translator

"Do not worry" the name for the convention book author I book a few days ago he was Nkhvandh. Mahsa Moheb Ali's name and blog site I had seen, but his literary book I Nkhvandh. Today's book "Do not worry" he read, and I was really worried.

"Why?"

Narrator because of fate and tragedy is our generations today and tomorrow _ modern type of drug addiction -, display parts of life in urban society is prosperous north. Rational families of our communities is sprinkled. How complex is ambiguous and dark future for our children!

  That their generation also fall in love is madness.

"Not compliments? When sit on this sleeping pad and Siamak's دلت difference is what is making land or port Brqsd Nrqsd? Once the hose is between the lips and eyes Siamak Shhlaysh heart you take what difference is another place on Earth with the sky being changed or not? "P. 97

"I love you not object?"

"Tried but could not. »

To frown

"Kurdish try what?"

  "I Focus I and two SMS Love for all who knew Psrayy sent. »

"Well?"

"Well!"

"Result?"

"Two Bylakh. Three to Get wow. Three to no answer. The doctor number three psychiatrists. "P. 101

Newton's laws for a generation to changing.

Newton's law Chndm said that never more than thirty centimeters away with cigarettes and Fndkt not need? P. 105

This book was available Nkhvandh today. Cumulative subject is contemporary and very pure and Ms. Moheb Ali so the effect of drugs brain head to fingertips so described as if they have this effect on the ten Chshydh and has experienced (but not to disguise his leprosy)

"Rummy Bndm my eyes and silt in the bitterness would swallow the tongue. Bitterness is low, animals, small feet high shall I Shkmm own pockets. Now, as if thousands of small animals to pieces; Shkmm Vvl pieces I can eat and I شره feet; like the frog child I swim to my vessel; are low and open themselves up to kill and I will leave Lgnm ; as if thousands of their newer way I I a dash of water marsh. Now I have to swim Shkmm. "P. 15

Bkarrfth literature in this book very modern and bold is also spoken Yves. Words that each of us walking in our parks and streets of the young people hear the less we see the texts books. Words very discourteous and boorish language Word is our youth of the words.

"I like all things cheerful later" p. 21

"Why Do you smoke Chess" p. 22

"We can to Vllh" p. 24

"Strangled loose" p. 105

"I remember I did the University fart" p. 107

«More knocked," "Shaskvl and sentences instead of in the book is seen instead the language of real speech is our young people today, even for young people instead of expressing their love dear stupid" Gsaft "," Rubbish I ". P. 110; p. 94; p. 99 and p. 99

A generation of young people who have their own special music.

Story of a family girl happiness language affluent northern Tehran to be narrative because his brother that Santa Bzvrtfng grandfather from his mother and brother in the vaccine will be trying to serving Saman family are the earthquake slip side characters such as Mom Fereidoon and Ms. Galin Danshgahsh professor father. Happy that the power of such materials in front of his brother, Babak Jim Chshmay be saved Vbray Ashkan does challenging the apartment and the home team because the material is Sarah your drawer to find and ...

 

But I've left it in riot or earthquake? Or earthquake metaphor is resilient insurgency and rebellion in the city, the city who happened? Narmak win the Kia?

"The children fell Narmak gave you ... City you our hands ... "

Shout kill, up and down Parand, whistle Beans bottom turns and bottom turns screaming their intestines. Game boy Fnch the pen to be. Game Fnch hands high head and tail are being; "City City داره our flock ... Yar Yar black flock داره our right." P. 73

 

I always come before the end of the book site and blogs Ngyrm Immediately after harvest story and my post and others to review the book and its author, I follow. Story is mental tension horse. About Varm be more successful in later works.

 

                                    

 

"Parts of the Book

Knocking ... Knocking ... Tqh that reach a thousand, or perhaps two thousand, then hallelujah undermines digital horn. Self announces the size of forgiveness prayer for all of us have sins or not. P. 7

"Thrvn داره are زنه each port and rubbish treatment and what the city Bznh Vzyh outside p. 23

"I do not understanding! Hangover fellowship is vector. "P. 127


نوشته شده توسط عادل اسماعيل پور در 15:8 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/07/13

سه کتاب / زویا پیرزاد/ یک روز مانده به عید پاک

چند سال پیش رمانهای  " چراغ ها را من خاموش میکنم " و " عادت می کنیم " خانم پیر زاد را خوانده بودم وهنوز یادم هست همش میگفتم ایکاش نویسنده " عادت می کنیم " را قبل از " چراغ ها را من خاموش میکنم " می نوشت .

نمایشگاه کتاب امسال بود که کتاب " سه کتاب "  ایشان را دیدم و امشب  شکر خواندنش را کردم

من ادیب ، ناقد ادبی و یا داستان نویس نیستم اما گاه می بینم در برخی مصاحبه ها با نویسندگان و کارگردانها می گویند هیچ گونه اعمال نظر در متن نکرده و اجازه نداده اند تصورات و داشته هایشان در قصه بروز کند . اما وقتی می گویی کدام یک از آثارتان را بیشتر دوست دارید می گویند آثار آدمی مثل فرزندان اوست و من می گویم مگر می توان فرزند آدمی بی تاثیر از خودش باشد .

در جای جای کتاب " سه کتاب "  پر است از خاطرات نویسنده و همکیشان و همسایگانشان . اگر بخواهم نمره ازصفر تا بیست به شاگرد مدرسه ادب ارامنه بدهم به این دوست طاهره ، 17 میدهم شاید بعضی از داستانهایش از جمله مثل بهار ، راحله و اطلسی هایش ، لکه ها ، آپارتمان ، ساز دهنی ، هسته های آلبالو و طعم گس خرمالو  عالی باشد اما به گمنانم بعضی ها  ...

همزیستی آرامنه و ایرانیان از دیر باز وجود داشته و اغلب ما ایرانیان نظر مثبت به آنها داریم و شخصیتهای کتاب نیز چون طاهره دختر سرایدار مسلمان ، محمد پسر مغازه دار محل ، بهزاد دانشجوی اهل تبریز ،  وادموند  ،  دانیک و آلِنوش در هم تنیده شده اند هر چند اختلافاتی با هم دارند و خانم پیر زاد بقول وبلاگ نویسی  بدون تعصب و جانبداری واقعیت های بکری را بر ملا می کند .

 

یکی از نکات قوت اغلب داستانهای خانم پیر زاد جملات آغازین و پایانی آنهاست . جملات آغازینی که خواننده را به میان میدان میکشد تا همراه با شخصیت های داستان سیر کنند و یا گوشه ایی نشسته ناظر روند قصه باشند و جملات پایانی که گاه تصمیم و یا بهتر بگویم قضاوت را به خواننده وا می گذارد . و غالباً با این علامت در میانه ی داستان نیز جمله را نا تمام می گذارد بطور مثال  ص 300و 304 و ...  

اولین بار که مراد بدقولی کرد یک هفته بعد از جشن نامزدیشان بود . و داستان پِرلاشِز اینگونه به پایان میرسد . " از راهرو صدای پا شنید . بعد در زدند . "  ص 169

طعم گس خرمالو اینگونه آغاز می شود . " خانه جهیزش بود . با اتاق های بزرگ پرنور و آفتابگیرهای کرکره یی و پلکان عریضی که از سرسرای ورودی شروع می شد و پیچ می خورد تا می رسید .   ص  196

و مثال بعدی آغاز داستان ساز دهنی اینگونه است "  ساعت نه ونیم شب بود . حسن گفت : « تعطیل نمی کنیم رییس ؟» " ص 170

ونیز گوش ماهی ها  این گونه آغاز می شود .

روز قبل از عید پاک بود .

سر ناهارآلِِنوش گفت : « من و بهزاد تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم .»

درست مثل اینکه سر غذا کسی به کسی بگوید « لطفاً نمکدان را بده »  ص 264

و این گونه پایان می یابد

به رودخانه نگاه کردم . آب به سبزی میزد .

 

" سالها گذشت و فنجان ها تک تک شکست و ماند یک فنجانِ بی دسته ی بی نعلبکی . مارتا می گفت « فنجان عمر من ! اگر بشکند ، من هم می میرم !» می خندیم و حالا – "  ص 300

خیره به قلب تیر خورده ی پایین ستون ، از فکرم گذشت که تراشیدگی ها اولِ چه اسم هایی بوده ؟ کی عاشق کی بوده ؟ کی نخواسته کسی بفهمد کی عاشق کیست ؟  . ص 261

یاد حرف پدر افتادم که می گفت « مرد است و غرورش » و مادرم می گفت « مردها اسم حماقت هایشان را می گذارند غرور » ص 231

درست در لحظه ایی که داشت خوابم می برد یکباره فهمیدم چرا راه رفتن طاهره به نظرم غریب آمده بود . برای اولین بار آرام و بی عجله قدم بر می داشت . نه می دوید ، نه جست می زد ، نه لی لی می کرد و من برای اولین بار در قبرستان پشت کلیسا تنها مانده بودم .  ص 263

کتاب سوم از" سه کتاب " با عنوان "  یک روز مانده به عید پاک  " شامل این داستانهاست .

1-    هسته های آلبالو

2-    گوش ماهی ها

3-    بنفشه های سفید

 

بهزاد گفت :« من فقط به یک چیز تعصب دارم ، تعصب نداشتن ! » ص 280

شاید هم گنجیشک های سالی کذشته نباشند ، یا شاید باشند و به باغچه ی بی بنفشه غادت کرده هاند . پس من چرا عادت نمی کنم ؟ ص 300

مادر بزرگ گفت : « نجابت یعنی اینکه زن تا قبل از ازدواج مطیع خواست های پدر باشد و بعد از پیوند مقدس زنا شویی از شوهر تمکین کند . این آداب و رسوم هزاران ساله ماست . »

مادرم پوزخند زد : « آداب و رسوم هزاران ساله ی ما درباره ی نجابت مردها چه نظری دارد . ؟ » ص 305

 

متن ترجمه شده با مترجم گوگل

Text Translation with Google Translator

Tuesday Books / Zoya  / a days before Easter
A few years ago novels "the light I'm off" and "we used to" read Ms. Pierre was born Vhnvz Tears, told Aykash author is remembered "we used" before "the lights off I'm" wrote.

Book Fair this year the book "Three Books" He saw and I have read tonight sugar

My literary, textual critic and novelist, but sometimes do not see some interviews with writers and directors say no comment in the text did not apply to have left their imaginations and had to update the story. But when prophecy Which one do you like most Sartan called human works such as his children and I can tell, except from his own son is effectless man.

Elsewhere rather than book "Three Books" is full of memories and neighbors Hmkyshan author. If I score Azsfr to twenty school literature to students like to do Armenians T., 17 Texts, including perhaps some stories like spring, Raheleh and its satiny, stains, apartments, Harmonica, cores and cherry flavor is excellent astringent persimmon But some Gmnanm ...

Integration Armenians and Iranians always there and most of us Iranians have their positive as well as book characters and female caretaker T. Muslim, Muhammad son of shopkeeper place, Behzad student from Tabriz, Vadmvnd, Lnvsh Danyk and are intertwined in each have some differences with Ms. Pierre-born according blogging facts without prejudice and partiality on the Mullah to maidenhead.

 

One of the points Ms. Pierre strengths stories often start sentences and end of their offspring. Sentences to lead the reader takes the field along with the story characters to garlic or observer sitting corner cumulative process and sentences are final story sometimes better decision or tell the judge leaves the reader وا. And often this sign in the middle of the unfinished story makes for example p. 300 and 304 and ...

The first time the meaning was unfaithful, one week after the celebration Namzdyshan. And the story ends like this Prlashz. "Heard the aisle step. After the trails." P. 169

Taste astringent persimmon such begins. "Home was Jhyzsh. With large rooms and shiny drop down Ftabgyrhay Yi and breadth of the Hall entrance ramp start and eats to reach screws. P. 196

And started the next example Harmonica such story "is not half the night. Hassan said:" do not head off? "," P. 170

Venice ear fish species begins.

Easter was the day before.

Naharalnvsh head said: "I married and decided to Behzad."

Just like the food over to somebody who "show the salt please" p. 264

And so ends

Looked at the River. Water played a vegetable.

 

"Years passed and Game cup defeat and remain a single cup saucer بی under the بی. Martha said," My cup of life! If the break, the hot-I! "Are Khndym and now -" p. 300

Staring down the heart of the Persian month Tir eaten the column, the first Fkrm Game over how the erasure of that name? Who is Who in love? Who Nkhvasth cyst love someone who understands? . P. 261

Learn letter said that the father fell "and Ghrvrsh man and my mother said," men putting their name folly of pride "p. 231

Moment that the convention was just takes خوابم suddenly saw why I think walking to T. had been poor. For the first time in a quiet and unhurried step will be. Are not ran, not to search Zd, was not hip and I first cemetery behind the church was alone. P. 263

The third book of "three books" as "one days before Easter" include Dastanhast.

1 - cores Cherry

2 - Listening fish

3 - Violet White

 

Behzad said: "I have only one thing bigotry, prejudice, lack! "P. 280

Perhaps by the year Gnjyshk Kzshth not, or perhaps to have a garden to the بی wild Ghadt Hand. So why I do not get used? P. 300

Grandmother said: "means that female chastity before marriage and abiding father demands after transplantation holy obedience to the husband of adultery laundering. This is our traditions thousands of years. »

My mother Grin Zd: "Thousands of years of traditions about the nobility of men think about. ? "P. 305

 

زویا پیرزاد


 

نوشته شده توسط عادل اسماعيل پور در 23:52 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1388/07/09

سه کتاب / زویا پیرزاد/ طعم گس خرمالو

دیشب کتاب دوم ازکتاب " سه کتاب "  خانم زویا پیر زاد  را خواندم و چه دلپذیر بود وقتی از سرویس شرکت نیز پیاده شدم و ۳۰۰ متری که باید پیاده روی می کردم را نیز غنیمت شمردم و ادامه داستان را خواندم  ، چرا سرنوشت حسن این گونه برایم مهم شده بود ؟ کشش داستان !

کتاب طعم کس خرمالو شامل پنج داستان کوتاه از خانم پیر زاد است

لکه ها

آپارتمان

پرلاشز

ساز دهنی

طعم گس خرمالو

همه سرنوشت زوج هایی است که در کنار ما و با ما زندگی می کنند. چند داستان از کتاب اول برایم کشش آنچنانی نداشت اما هر پنج داستان کتاب دوم بسیار زیبا و پر کشش بودند . زندگی زنان سنتی دیروز و مدرن امروز . زنان آویزان از سنت دیروز و چشم به زندگی مدرن امروز

زندگی لیلا و علی در کنار رویا و حمید که آخر داستان لیلا شده مدرس کلاس لکه بری چینی سرنوشت مهناز و فرامرز که توی آسانسور محل کارشان با هم آشنا شدن و مهناز با ارث پدر آپارتمانی کوچک خرید ، آپارتمانی که نتواست هیچ وقت مثل سیمین تمیز و مرتب باشد اما باز به عشق آپارتمان خوشگلش چایی را بالا رفت .

سیمین چقدر منتظر مجید پسر خاله اش نشست تا از آمریکا بیاید مجیدی که به نظر همسرش هیچ بویی  از ذوق نداشت و توجه به زحمات دختر خاله اش نداشت  و برای توجیهه فقط می گفت " حق کاملاً  با توست من بی توجهم  " سیمین برای داشتن مجید توی کلاس های لکه بری لیلا نیز حاضر شد ( در هم تنیدگی سرنوشت انسانها ) مگر مشاور املاک از سلیقه سیمین تعریف و تمجید کند .

پدرم گفت : « یادت باشد ! زن تا وقتی خانمه که خانه ایی برای خانمی داره . » ص 198 

زویا پیر زاد

 


 

 

نوشته شده توسط عادل اسماعيل پور در 8:52 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 1388/07/01

سه کتاب / زویا پیرزاد/ مثل همه ی عصرها

چند روز پیش کتاب اول از کتاب  " سه کتاب  " خانم زویا پیر زاد را با عنوان " مثل همه ی عصرها " خواندم  مجموعه داستانهای کوتاه از ادم هایی که انگار همسایه رویرویی ماهستند و یا حد اکثر یکی از هم بلوکی های ما . از آدم هایی سخن میگوید که انگار وقتی پرده را کنار میزنی و از پنجره بیرون  را می نگری  ما به ازای شان را در کوی برزن می بینی .  ص 7 ، زنی که رخت پهن میکند یا دختری که با وسواس موهایش را شانه می کند . چقدر زندگی ما شبیه هم است ص 7 ،  شبیه مردی که روی نیمکت روبرویی پارک محل کارمان  نشسته است و از کار بیکار شده ص 25 ،  یا دل نگرانیهای روشنک که شوهرش طلاقش داده  و یا مثل همه ی مادرانی که مثل بهار هستند و مانند گلهای زنبق ص 39

اینکه چقدر اسان میتوان موضوعی برای داستان پیدا کرد . ص 6

پس انداز کردن خانم " ف " و احساس خوشبختی که مادرش همیشه صبح های شنبه برایش اسفند دود می کرد  . ص 56

گل های وسط رو تختی روشنک که حالا معلوم نبود او بافته است یا مادر بزرگش و اینکه او دوست نداشت برای دخترانش قلاب بافی بیاموزد . ص 46

از دل مشغولی های راحله که یک دم ارام نمی خواهد باشد تا فکر و خیال سراغش نیاید و سر گرم اطلسی هایش است که موضوع نقاشی عروسش شده  . ص 60

داستان مادر و دختری که فقط روز های جمعه سیر با هم هستند و سایر روزها رابطه آنها فقط  به کاغذ های یاداشت کنار تخت خلاصه می شود . ص 74

سه کتاب


نوشته شده توسط عادل اسماعيل پور در 21:20 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1388/06/15

هم زیستی ما و ارامنه

 

 از این دست داستانها زیاد شنیده ام اما سه نکته باعث شد که این داستان را توی وبلاگم بگذارم

1-     طرز بیان و شخصیت های ذکر شده از زبان آقای مهاجرانی که احترام خاصی به قلم و بیان ایشان قائلم

2-    دو جمله از متن داستان که جان داستان است  اما بی متن داستان شاید گیرایی مناسب را نداشته باشد .

3-  دوستان ارمنی داشتم که گاه با هم همسفره میشدیم و میدیدم مادر با وسواس خاصی بعداً ظرف ها را آب میکشد .

خاطره ای جالب از سیدعطاءالله مهاجرانی

ارامنه حمريان
دبيرستان تعطيل شده بود، سال دوم دبيرستان بودم، با شتاب به مدرسه ي طلبگي ( مسجد حاج مد ابراهيم) مي رفتم. توي ذهنم درس منطق را مرور مي کردم. کتاب الکبري في المنطق که البته کتاب کوچکي بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پيچ کوچه مدرسه- توي خيابان عباس آباد، ميان باغ ملي و سه راه ارامنه- ديدم زن خاچيک با دخترش سونيا دارند از روبرويم مي آيند. شش سال مي شد که آن ها را نديده بودم. سونيا دو سال از من بزرگتر بود. مادرش مثل بيشتر زن هاي ارمني روسري اش را پشت گردن و زير بافه ي موهاش گره زده بود. گوش هاش هم با گوشواره هاي فيروزه اي بيرون روسري سفيدش مانده بود. سونيا روسري نداشت. سلام کردم. زن خاچيک پيشاني ام را بوسيد! درست مثل همان سال هاي کودکي که به خانه شان مي رفتيم. گفتند خانه اشان را آورده اند اراک؛ سه راه ارامنه زندگي مي کنند. گرم گفتگو بوديم که ناگاه تيزي نگاهي دلم را لرزاند! آقاي عامري معلم منطق لحظه اي ايستاد و از پشت شيشه عينک ذره بيني اش نگاهمان کرد و رفت. به مدرسه مي رفت. با خودم گفتم يعني ديد که زن خاچيک پيشاني ام را بوسيد؟ او که از مادرم بزرگترست! از سوي ديگر با خودم مي گفتم هر چه باشد او ارمني ست و آقاي عامري که نمي داند ما با هم آشنا هستيم. وقتي به حجره اقاي عامري رسيدم؛ بلا فاصله پرسيد آن ها کي بودند؟ گفتم اهل حمريان بودند، از کودکي با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه اي. ارمني هستند ديگه؟ بله پيدا بود که ارمني هستند! پس نجسند. در کلامش آن چنان قهر و اخم موج مي زد، که دهانم تلخ شد و رعشه اي از درد توي پيشاني ام پيچيد. گفتم. پاکند مثل دسته گل! نجسند! پاکند! تو از کجا مي گويي پاکند؟ شما از کجا مي فرماييد نجسند؟ تو بايد بگويي چرا پاکند. شما بفرماييد چرا پاک نيستند! اصل بر پاکي ست. مگر شما نخوانده ايد " کل شيي طاهر حتي تعلم انه قذر!"
همه چيز پاک است مگر اين که به آلودگي آن علم پيدا کنيد.- تو اين را از کي ياد گرفتي؟ از حاج آخوند. يعني آخوند ده تان ارامنه را پاک مي داند؟ بله، من ديدم به خانه ي آن ها مي رود سر سفره شان مي نشيند. از همان باديه اي که آن ها آب مي خورند آب مي خورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک مي کند، در خانه آن ها نماز مي خواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمني دستشان را روي قلبشان مي گذارند و چشمانشان پر از اشک مي شود. باغ انگور حاج آخوند دست همين خاچيک بود، او باغ را هرس مي کرد، آبياري مي کرد و مي گفت اين کار برکت زندگي اوست. حاج آخوند درس هم خوانده؟ بله. کجا؟ پنج سال حوزه اقا ضياء الدين اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف،پنج سال هم قم. سي سال درس خوانده، آن وقت آمده آخوند ده شده؟ از خودش بپرسيد چرا در ده مانده است. شايد هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چيزي ياد نگرفته! آقاي عامري بهترين معلم منطق بود، کتاب الکبري في المنطق و حاشيه ملا عبدالله را از همه بهتر درس مي داد. به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنيد! تملق در راه علم پسنديده است!. اما سينه ام تنگ شده بود چطور مي شد کسي در باره حاج آخوند چنين حرفي بزند و ساکت بمانم؟
پرسيدم شما طعام اهل کتاب را پاک نمي دانيد؟ گفت نه. گفتم مگر قرآن مجيد نمي گويد طعام اهل کتاب براي شما حلال است و طعام شما هم براي آن ها حلال. يعني مي توانيد به خانه ي هم برويد و هم سفره شويد. نه پسر جان منظور قرآن از طعام گندم است! کتاب هاي لغت هم همين را مي گويد. اين بحث بارها پيش حاج آخوند مطرح شده بود. جزييات بحث يادم بود. به آيات ديگري که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل: و لا يحض علي طعام المسکين...اصلا يک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنيم و کلمه طعام را هر جا بود بشماريم ويادداشت کنيم. او براي ما توضيح داده بود که مراد از طعام همين غذاي معمول خانواده هاست. به آقاي عامري گفتم موافقيد برويم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنيم؟ مفردات راغب هم هست و نيز مجمع البحرين طريحي؟ همه شان مي گويند طعام همان غذاي معمول است. اسم جامع لکل ما يوکل! گفت اين ها را هم حاج آخوند يادت داده؟ بله، من تا به حال هيچکدام اين کتاب ها را نديده ام. اصلا نمي دانم در کتاب خانه هست يا نه!
حرف ديگري درباره طهارت اهل کتاب نزد؟ چرا گفتند خدمتکار امام رضا يک دختر مسيحي بود. برخي اعتراض کردند که آن دختر وضو نمي گيرد و غسل نمي کند. امام رضا فرمود اشکالي ندارد! دست هايش را که مي شويد. تازه حاج آخوند مي گفت مي شود با دختران ارمني ازدواج کرد! نيازي نيست که آن ها از دين خود دست بردارند. حرف ديگري نزد! چرا مي گفت اسلام دين آساني است آخوندا سختش کردند!
ايمان را به شريعت تبديل کردند. اين کار آخونداي همه ي دين هاست! دين ديگر راه زندگي نيست باري ست که بايد بر دوش بکشي....
گفت همين است ديگر يک بز گر گله اي را گر مي کند! گفتم شما حاج آخوند را نمي شناسيد. او بيشتر از شما درس خوانده است.صداي آقاي عامري بلند شده بود. يکي از طلبه ها در اتاق را باز کرد و گفت آقاي عامري دوباره جوشي شدي! اين همه نماز و روزه مستحبي و اجاره اي پس کي تو را آرام مي کند؟ چرا سر بچه مردم داد مي زني؟ آقاي عامري از خشم مي لرزيد. مي دانستم که در خشم و خروش او ذره اي ريا نيست. واقعا گمان مي کرد که حاج آخوند شريعت را درست درک نکرده است. به قول خودش فقه را تذوق نکرده است. ديگر نمي توانستم پيش او منطق بخوانم.
براي نماز مغرب و عشا رفتم مسجد حاج تقي خان، موضوع را براي آيه الله احمدي تعريف کردم. با حوصله به همه حرفم گوش داد. گفت اشکالي ندارد خودم برايت منطق مي گويم. کتاب الکبري و حاشيه را پيش آقاي احمدي خواندم و هميشه به مادر سونيا درود فرستادم که بوسه مادرانه او بر پيشاني ام چه سرنوشت شيريني را برايم رقم زد!
وقتي براي حاج آخوند داستان را تعريف کردم. خنديد و گفت: در طريقت هر چه پيش سالک آيد خير اوست... به حکمت نهج البلاغه اشاره کرد که انسان ها دشمني شان به دليل ناداني ست. به جاي اين که دشمن ناداني خويش باشند، ريشه دشمني شان ناداني ست. سيد نکته را گرفتي!
در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر مي کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است؛ در خيالم تصور مي کردم اگر اقاي عامري يا شبيه او آخوند ده ما مي شد؛ چه بر سر زندگي ميآمد؟ بهشت ما ويران مي شد...

سيدعطاءالله مهاجراني


نوشته شده توسط عادل اسماعيل پور در 7:33 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1388/06/14

زبان آتش/ تفنگت را زمین بگذار

چند روزی است که خبر انتشار آلبوم «رندان مست » اثر استاد شجریان توی همه نشریات دیداری و شنیداری به چشم میخورد . فردا روز تولد خانمم هست ، دیدم هدیه ایی چی بهتر از این . اما از دیروز توی اغلب سایت ها آهنگ بسیار زیبایی از استاد با شعر ماندگار فریدون مشیری آپلود شده . بشنوید که شرح حال امروز ماست .

 

زبان آتش

فریدون مشیری

 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

                                shajaryan                                                       مشیری

برای شنیدن آهنگاینجاکلیک کنید .


نوشته شده توسط عادل اسماعيل پور در 21:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1388/05/19

دوجمله از میان وبلاگ ها

« نقل امروز»

 شما فقط حق دارید به دو نفر دروغ بگویید . پلیس و دوست دختر تون .

                                                    " جک نیکلسون " 

با دین، یا بدون دین، [همواره] انسان‌های خوبی هستند که کارهای خوبی انجام می‌دهند، و [همواره] انسان‌های شروری هستند که کارهای شیطانی انجام می‌دهند. اما برای این که انسان‌های خوب، کارهای شیطانی انجام بدهند، باید که دین و آیینی اتخاذ کنند. [تا آن کار بد را برایشان توجیه بکند] »                    استیون وینبرگ


 

 

نوشته شده توسط عادل اسماعيل پور در 7:43 |  لینک ثابت   •