پشت جلد کتاب این متن نقش بسته است .

...کیان آموزگارتازه کاری است که برای باز گشایی یک مدرسه،به جایی نا کجا به نام "سالیان سفلی"می رود.آنچه بر او می گذردوپیچ وواپیچهای زندگی این آموزگار جوان در آن محل که شارستان نامیده می شود،داستان را شکل می دهد.رمانی با سبک متفاوت وارزش ادبی قابل توجه ودر عین حال پرکشش

 نوشته هايي از كتاب

چه دختر خوانده ی شاکر و قانعی !... چه نیزی در اندرون این زن ریشه دوانده که او را چنان پاکباخته و شکیبا و امیدوار کرده است ... غریزه بوده یا سر خوردگی از کند و کاو ... یا بی پناهی ... ص 123

تنهایی و هیچ و پوچ دورور آدمی زاد اندوهبارتر از سیاهی شب بود .  ص 187

 

گفت جریر آفریدگار نبوده که آنها را بیافریند ، اما آنها همگی در دنیایی هستند که جریر ساخته و پر داخته است  ص 238

توی این محال شارستان ، آب خوش از گلوی هیچ تنابنده ای پایین نرفته ... همه اش تلخی و سختی و زجر و بدبختی بوده ... فقط جریر بوده که همه کاره بوده ... دیگران کاره ایی نبوده اند ... ص 250

... آدم هیچ وقت تو این محال شارستان سر از چیزی در نمی آورد ... درست و نادرست چیزی را نمی فهمد ... همه آن چیز هایی که روزی فکر می کرده درست است ... غلط از آب در آمده ص 259

گفت هر چه آن دست ها کرده به دستور جریر و برای جریر بوده است ، چه ساخته باشد ، چه نابود کرده باشد . اما حالا می خواهد با آنم دست ها پسرش را بزرگ کند . ص 330

میناب را که خاموش دید گفت : « نه بخاطر آدم ها – می خونه شاید برای اینکه نمی تونه نخونه  - » ص 418

تو اسیر دلیل شدی .

کیان با لحنی خفه گفت : « من از بی دلیلی اسیر دلیل شدم ! »ص 425

نام کیان به درد جواهر فروشی  و لوکس فروشی و مدیر شرکت صادرات و  واردات می خورد آدمی که می خواهد برود سالیان سفلی به بچه های آنجا درس بدهد باید نامش عبدالکریم ، اسد اله ، اکبر یا تقی و نقی باشد . ص 432

احکام خدا و پیغمبر به اندازه عقل مردم هر زمانه ای است . 446

توی این محال شارستان نمی دانی با کی طرفی ! از کجا می خوری ! ص 513

از خود م می پرسم چرا ؟ چه نیرویی مرا با این چیز ها درگیر می کند ؟ من نمی توانم آتش داوری را در خود فرو بنشانم . من برای داوری آمده ام . ص 516

عشق دادن است نه خواستم تو می خواستی با چیزی ور بروی . ص 530

پیر زن هم چندی خاموش ماند گفت ما همه با پس مانده های دیگران ور می رویم . ما خیال می کنیم آستین سرخودیم – اما هیچ کاری را خودمان شروع نمی کنیم – همیشه پسله وردار دیگران هستیم . ص 531

یاد حرف پ . مهریز می افتم که روزی در شادیاخ بدخش کنار رود دایتیا بهم گفت کیان جهان ما ، جهان بی سنتزی است ...

... چه جهان بی آیشی ست ...  ص 594

و مادر مرا در بدخش ... برکرانه رود دایتیا آفرید که زادگاهم بود ...

... و مرگ در مازیار چاچی ... در خانه پیری پاره دوز ص 594

  ==

شهری که زیر درختان سدر مرد،

مردی که پای کونکار کهن خفت و خواب دید

و ندانست تعبیر خواب خود از کیمیاگران باید خواست

کو آن :ُنارها که سایه افسون نریختند بر حسرت زمین،

پاراب و سایه بیدها!

کو راه سروهای دلارای سبز مورد!

راه کنار رود که دریا گسیل داشت!

راهی که بوی تشنگی خاک را نداشت

 

  *پ.مهریز

 

 این داستان سر تا پا افسانه و پندار است ؛

خودش و همه زنان و مردانش خ .ح

 

این یک اشتباه تاریخی است. آدمیزاد نباید در پی بهتر کردن دنیا باشد. نباید فکر کند چیزی را بهتر از آنچه هست بکند بلکه باید فکر کند نباید چیزی را بدتر از آنچه هست بکند. چون تا کنون همه خواسته­اند دنیا و اهل دنیا را بهتر از آنچه هست بکنند و نتوانسته­اند. همین که آدمیزاد نیتش این باشد که چیزی را بهتر بکند به خودش حق تصرف و ساخت و ساز می­دهد و همین احساس حق پایه ستم و پریشانی می­شود

گفتگو با حسرو حمزوی

حمزوی

مصاحبه با خسرو حمزوی

نقد کتاب